صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸٥/٢/٢٢

واژه ای در قفس است!

 

بچه تر که بودم وقتی ناراحت ميشدم نفسم تنگ ميشد يه چيزی تو مايه های سرگيجه حالام!وقتای که مامانم باهام قهر ميکرد يا يه جورای برام تو قيافه بود ،وقت خواب با صدای بلند نفس ميکشيدم که نشونی از همون نفس تنگيم بود که يعنی مامان!مامان!اما هيچوقت مثل بقيه بچه ها نميتونستم وقت ناراحتی گريه کنم!يا برم بگم مامان چيه يا ناز بکشم يا حتی از خودم دفاع کنم!يه سکوت گاه طولانی و حداکثر همين نفس های طولانی!با اينکه يه دونه بودم و اگه هر چی هم ميخواستم ميتونستم خودمو لوس کنم اما بر عکسش يه مقاومت منفی در برابر اين حس در خودم به وجود آورده بودم،نميدونم شايد به قولی خشن شدم!با روز به روز بزرگتر شدنم اين بيان نکردن ها هم بزرگتر شد،يه جورائی نه ميتونستم ناز کنم ونه ميتونستم ناز بکشم!يه جورای هميشه فکر ميکردم اون کسای که به من نزديک باشن خوب ديگه نيازی نيست که من بخواهم خودم رو بيان کنم اونا خودشون من رو درک ميکنن!

هنوزم که هنوزه با اينکه ميدونم ،اينجوری بودن خوب نيست ،بايدبيان کرد و به قول راحيل درست هم بيان کرد،ولی يه جاهای ميبينی يه چيزی مثل يه توپ سربی تو گلوم گير ميکنه که نه بالا ميره و نه پائين،تازه وقتی هم ميخوام حرف اصليم رو بزنم يه جور ديگه ای ميگمش که نگم خيلی بهتره!!!

*پ.ن:فکر نميکنم از کسی که ميگه: من تو رو ميدونم هم توقع داشتن اينکه بدونش زياد باشه؟مگه نه؟!

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]