صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸۳/۱٠/۳٠

دلتنگيهاوجدائيها

 

یه چند وقتیه که همه اش یاد دوستهای قدیمی ام می افتم یکی از اتفاقاتی که توی زندگی من برام عادی شه اینه که همه اش من می مونم و دوستام میروند نمی دونم چرا همه هم ازم دور می شوند حالا غیر از اونای که ازدواج می کنند و یه جورای دیگه دور می شن.

اونوقتهای که بچه بودم و مدرسه هنوز نمی رفتم و هنوز شهرمون رو جنگ نبلعیده بود همه فامیل دور هم بودن من و پسر خاله ام و دختر خاله ام و دختر دائی ام تقریباً در یک رنج سنی بودیم و همبازی با یه دنیای کودکی قشنگ ،یاذش به خیر وقتی مامان هامون می گفتند بریم خونه من و مهدا کلی گریه می کردیم مثل دو تا دوقلو همیشه با هم بودیم تا اینکه این روال رفتن ها شروع شد ،مهدا به تهران لعبت به آلمان ،مژگان به تهران و حالا هم تبریزجوری از هم دور شدیم که سالی یه بار از هم با خبر شویم هم کلیه،اونها رفتن و من موندم،بعدش هم جدائی از دوستهای خیلی خوبم در کرج(که همه اش در اورکات به دنبالشون می گردم).و دوری ها شروع شد......

من همیشه مجموعه ای از دوستان کاملاًمتفاوت داشتم که برام مثل یه گنجینه ء باارزش بودن ،اما هر گلی یه بوئی داره ،نمیدونین چقدر دلم برای چشم های قشنگ و مهربون مهتابم تنگ شده برای صدای گرم و مهربونش که آرومم کنه،برای لیلای خوبم که رفیق روزهای خاکستری هم بودیم برای اتاق قشنگش که نگاه به درو دیوارش کنم و بشینیم روی تخت و با هم هتل کالیفرنیا گوش کنیم،برای غر غرای نازنین ،نامه نگاری های فوژان و...............و برای خودم که هر تکه ام توی یه جائی از زمان جا ماند.وای که چقدر دلم برای خودم تنگ شده وای که نمیدونم خودم کجا موندم،دلم تنگه برای رویاهام که نابود شدند برای احساسام که لگد مال شدند برای اون فاطی که گمش کردم و چقدر بدون اون تنها موندم .

خیلی چیزها برای آدم تداعی کننده خاطراتن ،یه مکان،یه بو،یه.......و برای من آهنگهای که در هر حال و هوائی شنیدم،آهنگ,chris de burg, missing you رو به طور اتفاقی گوش میدادم که بد جوری دلم برای خودم تنگ شد اون زمان تازه دبیرستانی بودم با یه دنیا امید و آرزو کلی هدف درخشان فکر میکردم دنیاست که روی انگشتم می چرخه(هنوز به باور نرسیده بودم که دنیا من رو  می چرخونه!)یادمه اونوقتها دنیا خیلی قشنگ بود همه چی یه روال عادی داشت و من هم با اون نظم منظم بودم برخلاف حالاهمه چی ام یه جور دیگه بود ،زمین به آسمون می چسبید درسم یادم نمی رفت،زمان برام ارزش داشت،هدفدار بودم نه مثل حالا که از هر چی که اسم درس رو داشته باشه حالم بهم می خوره،یک ساعت و یک روز و یک ماه می دونم که هیچ تحولی ایجاد نخواهند کرد میدونم که هدف مال من نیست سرنوشت اونی که بخواهد میکنه ،منم نمیدونم این وسط چکارم؟چی کار می خواهم بکنم؟اصلاً مگه کاری هم هست؟

بدجوری عادت به عادت نکردن عادتم شده!!!!!!!!!  

 

 

 

 

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]