صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸۳/۱۱/۱٤

کيو کيو بنگ بنگ

 

1- من مدتهاست تصمیم گرفتم به سیاست و هر آنچه که به سیاست ربط داشته باشه نه فکر کنم نه کاری داشته باشم چرا که در مملکتی که برای هیچ چیزی اصولی تعریف نشده پا به هر وادی بگذاری ناشناخته است وای به حال سیاست که نا امن ترین وادی است ،اما به قول نمیدونم کی بود میگفت هر ایرانی و کسی که در ایران زندگی میکنه نان خریدنش هم سیاسی است ،پس من هم دست از سرش بردارم اون دست از سر من بر نمی داره،از اونجائی هم که انگار این سرم روی تنهام زیادی کرده به نصیحت های دکتر کوقه هم گوش ندادم و با اسم خودمم حی و حاضر وبلاگ می نویسم ،حالا شانس آوردم دماغم عملی نیست مثل فرشته قاضی ولی چشمام تازه دو ساله داره بدون سلاح میبینه و دوست ندارم از دستش بدم!

دوست اصلاح طلب قدیمی و از همراهان روزهای پر شور (که بر باد رفت) متن وبلاگش رو برای من نوشته که خیلی از لطفش ممنونم و براش مفصل نظرم رو نوشتم ولی باز دلم نیومد اینجا چیزی ننویسم.

من یه چند وقتیه که شدیداً در گذشته سیر می کنم و جالبیش اینه که از 18 به پائین و این آخرا هم زیر 7 سال که چقدر شیرین بود !

و اصلاً به آنچه که نابودشد نمی خواهم فکر کنم از جمله رویاهای شیرین دوم خردادی!ولی با این تلنگر یه کمی یادم اومد اما بر خلاف بقیه خاطرات که شیریناش مونده و تلخی هاش رو فراموش کردم این یکی تلخاش مونده ،اصولاً دوران دانشجوئی من سخت ترین و منهدم کننده ترین روزهای عمرم بوده که همه اش فکر میکنم لااقل10سال از78 تا حالا گذشته ، فوری هم یاد یک هفته قبل از کنکور 78 می افتم(18تیر) که به جای درس خواندن در آخرین لحظات که همه میدونیم یک هفته ء آخر برای یک کنکوری یعنی چی ؟روزنامه می خواندم و برای یاران دبستانی اشک می ریختم (برادر خاطرت هست) ،قبل از اون هم که فروهرهاو. (برادر خاطرت هست)...............بسته شدن روزنامه هاو. (برادر خاطرت هست)...............ولی ما بودیم و امید وقتی به اون روزها فکر میکنم نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم؟عید 80بود که همه سفرهء سال تحویل رو در بیمارستان سینا انداخته بودند و اون روزی که حجاریان مرد اول اصلاحات را در هم شکسته دیدم(برادر خاطرت هست) روزی که علی افشاری آمد .....وبعدکه در تلویزیون آوردنش دیدم آن چشمهای معصوم و پر از آرامشش دیگه نیست و به جاش دو چشم دودوزن و در هراس در حال چرخیدنه(برادر خاطرت هست)و..............................ودیدیم ودیدم و گفتیم که خاتمی داریم اما خاتمی ما را نداشت .او حتی یک زحمت به خودش نداد که به تحصن مجلسیان بره حالا ماها به جهنم از اونها هم گذشت .

دوست عزیز مقایسه دکتر مصدق و خاتمی از اول اشتباه بود ،دکتر مصدق به ما استقلال داد انگلیس را به زانو در آورد  اما خاتمی چه داد ،اگر آبروئی در بین جهانیان به دست آورد به اعتبار رای من و تو بود که در دنیای امروز برای ملت ارزش قائلند نه نفر،و وقتی همه فهمیدند او دیگر بین ما محبوب نیست اعتبارش را هم از دست داد.

هر چند معتقدم که او ذات خوبی دارد ولی چه فایده که ترسو بود . باعث شد که نه فقط من که ماها نسبت به همه چی بی تفاوت شویم چرا که تجربه ثابت کرده هر که بیاد و بره فرقی به حال ما نخواهد داشت ،اونهائی که اون بالاند دعواشان بین خودشون بگذار باشه ما را چه به این کارا؟

2-این روها جشنوارهء فجره منم مثل هر سال با مجلهء فیلم در جشنواره شرکت دارم حالا عشقم به سینما بماند برای بعد،چیزی که امروز خوندم و خیلی به دلم نشست خاطراتی کوتاه از حاتمی کیای خیلی خیلی عزیز بود که چقدر خودی شده(بگذار ما هم حوزه خودی و غیر خودی دار شیم) حاتمی کیا از فیلمسازهای محبوبم بوده و هست ،من از 3 سالگی با جنگ بزرگ شدم و از هیچ چیز به اندازهء جنگ متنفر نیستم ،تمام آنچه خیلی ها با شعار و تبلیغات شنیدند برای من ملموس بوده ،اون زمانی که مادرم گوشم رو می گرفت چون شنیده بود شکستن دیوار صوتی گوش بچه ها رو پاره میکنه،اون زمانی که بمب سر کوچه خورد و نمیدانم چطور میشه روی شیشه راه رفت و سالم ما ندو.................اضطراب ،در به دری و.............. همه و همه باعث شده بود که من نه تنها نسبت به اونهائی که در جنگ بودند حس خوبی نداشته باشم که حس خیلی بدی هم داشته باشم (یادم میاد 9 ساله بودم ، اونوقتها کرج بودیم که یک زن گنده ناگهان شروع به کتک زدن دختری 19،20 ساله کرد که طفلی هیچ ایرادی هم نداشت و می گفت ما شهید دادیم ،جون دادیم و.............).    

تا اینکه از کرخه تا راین حاتمی کیا را دیدم و اولین بار بود که اشکم برای این قربانیان مظلوم  سوخت و احساس هم ذات پنداری با اونها کردم،بعد از اون هم پی گیر جدی کارهای قشنگش و رشدش بودم و چون حرفهاش از دل بر می خاست به دل هم می نشست ،تا این اواخر که روز به روز بیشتر به ما نزدیک شد و مغضوب اونطرفی ها جوری که جلوی نمایش موج مرده رو گرفتند و او هم حرف قدیم خود رو به درستی پس گرفت که "اگر فیلم جنگی نساختم لابراتوار راشهایش رو بسوزانند" و امروز عاشقانه میسازد(خبر تقیفش رو هم شنیدم که امیدوارم شایعه باشه) ،توی یادداشتهای روزانهاش جائی نوشته بود :(یک ترانه از گوگوش شنیدم،جدیدترینش "کیو کیو بنگ بنگ" عالی بود.گریه ام گرفت.چقدر زیباست. ) شنیدن این حرف از حاتمی کیا خیلی دلنشین بود.

 

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]