صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸۳/٩/٧

برای ثمينا

 

اين روزا خيلی دلم گرفته بود از اون روزای که از زمينو و زمان شاکی هستی و فکر ميکنی دنيا که با تو کاری نداره پس تو چرا باهاش کار داشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

تمام اتفاقات گذشته جلوی چشمام رژه ميرفت دوستهای قديمی دشمنهای قديمی آرزوها ياس ها شوروشوق های سياسی همه و همه که چه بی رحمانه  درگذر زمان نابود شدند.

چقدر با احساسات اميدهاوآرزوهای من و هم نسلان  من بازی شد نه نابود شد......

چه آرزوهائی داشتم چه برنامه هائی داشتم و چه هر چه خواستم روزگار نخواست و اونجوری که خودش می خواست همه رو پيش برد و اصلا منو حساب نکرد.

و حالا منم و ترس از اينکه فردا چی ميشه ترس از اينکه باز هم روزگار به راهی ديگر ببرم ترس از دور شدن ها از رفتن ها نرفتن ها .............................

ميگن آدما وقتی به پنجاه سالگی ميرسن با افسوس به عقب بر می گردن من از حالا اينجوری شدم و همهاش احساس ميکنم چقدر کارا بايد ميکردم که هنوز نکردم(يکی از کارهای کوچکی که يادم رفته تا حالا انجام بدم اسمش زندگی)..............

خلاصه با خودم دست به يقه بودم و در افسردگی های فلسفی به سر می بردم که بازم روزگار حالمو سر جاش آورد ديشب بابام بدون سابقه قلبی و قبلی قلب درد گرفت و فشارش بالا رفت بعد هم بيمارستان و بستری تا من بفهمم سرم به کار خودم باشه و دست از سر کائنات بردارم که .................

حالا وقتی من ميگم کائنات با من لج ميکنه نگين نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]