صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸۳/۱٢/٤

درهای باز رو باید دید!

 

 

همين چند وقت پیش بود که احساس میکردم لحظه به لحظه دارم تنهاتر میشم ،فکر میکردم با ازدواج دوستی(از اون دوستای که با یه نگاه میفهمه در چه حالی،مثلاً در حالیکه داری توی یه جمع غش غش میخندی اون فقط بفهمه که خیلی هم عصبی و ناراحتی و نگران به خنده شما نگاه کنه!

یا با گفتن یه کلمه بقیه اش رو بفهمه و شما مجبور نباشید کلی صغری و کبری بچینین!و متقابلاً شما هم همینجوری باشید ،  وقتی یادش  می افتین و احساس میکنین ناراحته وقتی سراغی ازش میگیرین می بینین همینجوری بوده!)و متلاشی شدن جمعی دیگه، آخرین بقایای خاطرات و روزهایی که داشتم هم تمام شد،با ترس به بقیه فکر میکردم که هرکدوم دیر یا زود دارند به سمتی میرن ،درس،کار ،ازدواج و رفتنها بعد هم به خودم فکر میکردم که تک و تنها ماندم ،دلم می ریخت بعد هم یه بغضی گلوم رو فشار میداد،همه وجودم عرق میکرد،سرم گیج میرفت و اگه شانس میآوردم میزدم زیر گریه ،احساس میکردم سقف آسمون چسبیده کف زمین منم این تو پرس کرده،تمام کابوسهای گذشته که با مصیبت فراموششون کرده بودم یادم می اومد،تازه فاجعه اونجا بودم که به نظرم خیلی هم قشنگ می اومدن!و بدتراینکه  همه اش خودم رو سرزنش میکردم و احساس میکردم تمام آنچه بد شده مقصر من بودم !!!!!!!!!!!!!

وااااااااااااای الان حتی وقتی دارم می نویسم با اینکه خیلی خنده دار به نظرم میآد ولی میبینم که چه روزهای رو گذروندم!ترس چقدر خرد کننده است.

همیشه توی یه اتفاق بد یه اتفاق خوب قرار داره این بارها برای من اتفاق افتاده ،یه چیز که من رو از این کابوسها در آورد بیمارستان رفتن بابا بود ،مثل یه چک که به کسی که شوکه است میزنند و طرف به هوش میآید!

اونروزها عمراًفکر نمیکردم یه شب بارانی در حال نوشتن اینا باشم و بهشون بخندم،ببینم نه تنها، تنها نیستم که تازه از تنهائی بیرون هم اومدم(هر چند بعید می دونم که با خصوصیات من که بنیان وجودم دوسته هیچوقت تنها بمونم)اونروزها فکر نمیکردم دنیای ذهنی من مشابه هم داشته باشه ،یا اینکه کسی توی دنیا وجود داشته باشه که بتونم از تفکراتم براش حرف بزنم و اونم درک کنه! 

اون وقتها فکر نمیکردم که کلی چیزها توی دنیاست که من باید یاد بگیرم چون جزئی از طبیعتم بوده که فراموشش کردم،فکر نمیکردم کلی دوست بتونم پیدا کنم که مثل من مینویسند مشابه من فکر می کنند و لحظه های مشابه من رو تجربه کردن،ازشون چیز یاد بگیرم، آنچنان احساس نزدیکی باهاشون کنم که انگار سالهاست می شناسمشون و از همه مهمتر فاطی رو پیدا کنم ،کسی رو پیدا کنم که کمکم کنه که با خودم آشتی کنم و دنیا رو جور دیگه ای ببینم و ببینم که تنها نیستم!

اینترنت و دنیاش با اینکه همه میگن از جمله کثیف ترین جاهای دنیاست به من اینا رو داد ،من آدمهای رو پیدا کردم که خیلی شبیه من اند ،در حالیکه با خیلی هاشون حداکثر ارتباطم یه نظر دادن در وبلاگه اما همه متعلق به یه قبیله ایم!

وچه چیزی بهتر از فکر کردن برای کنار هم قرار گرفتن آدمها ،لزومی هم نداره که همفکر باشیم همین که با صدای بلند فکر میکنیم پس می تونیم به هم کمک کنیم!

 

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]