صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸٤/۱/۱٦

تولدی دیگر

 

 

اگه هر جای زندگیم آروم آروم جلورفتم اینبار خیلی سریع بود،من بزرگ شدم !

آره عجیبه ولی احساس میکنم که دیگه بزرگم نه اینکه بخواهم ادای آدم بزرگا رو در آرم و خدای نکرده مثل اونا زندگی کنم نه  !یا ثمینا و تینوش رو به آرزوشون برسونم و عاقل شم نه! من تصمیم ندارم عاقل شم چون عاقل شدن همون عادی شدنه و من عادی شم دیگه من نیستم! اگه احساس میکنم بزرگ شدم قد کشیدم برای اینکه خودمو خود خودی که گمش کرده بودم پیدا کردم باهاش آشتی کردم سنگامو واكندم بعدم بهش اجازه دادم كه نفس بكشه بعد دیدم کودک درونم با همه وجودم قاطی شد و دست از نق زدن برداشت همه وجودم با هم متحد شدند ،یه احساس سبکبالی یه حس رهایی ،حسی که بیشتر سیالی تا سکون .

همه چی نرم و آرام داره پیش میره منم گره خورده این وسط نیستم ،برنامه میریزم چند راه جلوم باز میشه هر کدومش که بشه خوب حرکتی است در جهت مثبت . میتونم خودمو دوست داشته باشم و به خاطر تمام اشتباهاتی که کردم ونکردم خودمو سرزنش نکنم!

همه اونای که آزارم دادن رو میتونم ببخشم ، و خوشحال باشم که نتونستن قلب مهربونم رو نامهربون کنند!

میتونم تمام لحظه های منفی رو با هم جمع کنم و با یه فوت جادوئی به ابدیت پیوندش بدم!

میتونم با بستن چشمام سکوت مطلق رو لمس کنم!

میتونم به دوست و دشمن لبخند بزنم بدون اینکه توقع لبخندی داشته باشم!

میتونم هیچ آرزوئی نداشته باشم!

جنس سکوتم ،جنس صبرم و جنس تصمیم گیریم فرق کرده!

دیگه با خودم کلنجار نمیرم ،از نظر فیزیکی و روحی stabile ام، اینقدر نق ندارم که بخواهم تند تند up date کنم .

یاددمه یه روزی توی دفتر خاطراتم اینقدر به سر زمین و زمان نق میزدم که خسته شدم و همون موقعه تصمیم گرفتم که روزای تلخ رو سفید بذارم بعذ از یه مدت همه دفترم سفید شده بود!

جالبه شاید یک ماه پیش بود که داشتم خاطراتم رو میخوندم اونم سال وحشتناک 78 رو و برای اولین بار آزارم نداد نه تنها آزارم نداد که خیلی هم معمولی و بچه گانه بود. اونموقعه حتی هنوز TM هم نمیکردم!

به هر حال   83 بهارش خزان داشت ،تابستانش اینقدر سرد بود که مغز استخوانم رو سوزوند،پائیزش جوانه زدم و زمستانش گرم گرم بود که به ثمر رسیدم خوب دیگه زاده فصل خزان در خزان باید جوانه بزنه!

من از دل لحظه های سخت خودمو بیرون کشیدم، طول کشید ، گیجی داشت ولی ارزشش رو داشت!

 

روزی که مانترام رو گرفتم فرهمند بهم گفت تولدت مبارک ، حالا میدونم چی گفت و اینبار از اینکه به دنیا آمدم خوشحالم ! (هر دو بار که به دنیا اومدم باران می بارید!)

 

 

 پی نوشت:با اکانت تينوش آپديت کردنم کيف داره ها

 

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]