صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸٤/٤/٢٠

کشف فاطی!

 

 

امروز یکی از دوستای دوران راهنمائیم خونمون اومد ،دوستی که چند ماه پیش بعد از 17 سال منو پیدا کرد!این دوست با وفای من که الان هم ساکن تهرانه و یه پسر خوشمل هم داره ،فقط با حدس اینکه کوچه ما کدوم بود،خونه ما رو پیدا کنه و ما بعد از سالها دوباره همو دیدیم که چقدرم از دیدن هم ذوق زده شدیم!

هر بار که همو میبینیم ،میشینیم راجع به خاطرات دوران راهنمائی و بچه های اونموقع و خود اونموقعمون!حرف میزنیم!

این دوستم اونوقتا خیلی شلوغ بود،با کسی هم زیاد دوست نمیشد ولی من یادمم نمیاد چه طوری با من خیلی صمیمی شد،با اینکه من ازش کوچکتر هم بودم ،خیلی حرفای منو گوش میداد،یه بار با ناظممون یه دعوای اساسی راه انداخت که اونم بهش گفت حق نداره دیگه بیاد این مدرسه و باید بره،درست یادم نیست چی کار کردم ولی یه قیام جمعی برای برگردوندش راه انداختم و موفق هم شدم!

حالاهر بار هم یه چیزای از من میگه که برام خیلی جالبه!مثلاً دفعه قبل که با یکی دیگه از دوستاش اومده بود ،به دوستش میگفت،فاطی همیشه رهبر بود،بدون اینکه کاری کنه یا حرف خاصی بزنه ،خیلی کارا رو سازماندهی میکرد،توی کارای گروهی همیشه سر گروه بود!

یا امروز یاد رفتارای بقیه و خودمون در اون زمان افتاده بودیم،دوره راهنمائی یکی از سخت ترین و عجیب ترین دورهای زندگی همه است ،آدم اولین مشکلی که پیدا میکنه ،باخودش و تک تک اعضای بدنشه،شاید به همین دلیل رفتارای عجیب و غریب از هر کسی بیشتر دیده میشه،هر چند که پایه و اساس شخصیتی اکثراً هم همین دوره است،اونوقتا یه دوستی داشتیم هر روز چند بار گریه میکرد،بیخود و بیجهت هم میدیدی آدمو میشست و میگذاشت کنار، یا یه دوست دیگه ام دائماً دروغهای شاخ دار میگفت که سعید عزیزیان دروازه بان اونوقتای پرسپولیس پسر عمه اش و چون اونوقتا هم همه عشق فوتبال داشتیم هر بار میومد یه چیز جدید میگفت،یه روز میگفت دیشب عابدزاده خونمون بود،یه شب نامجو مطلق میومد خونشون و ....خلاصه همه هم فهمیده بودن دروغ میگه ولی هیشکی به روش نمیاورد،من خودم میگفتم بگذار دلش خوش باشه!

یا همین دوستم به قول خودش انرژی فیزیکی زیادی داشت و همه اش دلش میخواست ورجه وورجه کنه،که جون ناظم و مدیر و بالا میاورد،ونکته جالبی که عصریکشف کردیم این بود که من خیلی آرام (نه ساکت)و عادی بودم،مثلاً برای همه شد بود آرزو یه بار گریه کردن منو ببینن!(چون اونوقتا خیلی اشک همه در مشکشون بود!)با اینکه از همه ء همکلاسم هم کوچکتر بودم خیلی سنجیده تر از بقیه رفتار میکردم!!!الان که دارم فکر میکنم چند بار این اتفاق برام افتاده و با کسانی توی همکلاسیام دوست شدم که معمولاً سرناسازگاری با همه رو داشتن،توی دبیرستان هم یکی دیگه بود که شدیداً پرخاشگر بود ،توی زندگی هم خیلی مشکل داشت ،معمولاً هم در حال دعوا با بقیه بود،من یادم نیست چه جوری و چرا! فقط با من ارتباط برقرار کرد و خیلی هم دوستم داشت، بعد ازدوستی با منم درساش خیلی بهتر شد (هنوز گل سری که برام خریده دارم)یا یکی دیگه که خیلی بد اخلاق و خشن بودو اصلاً هم دلش نمیخواست دوست داشته باشه ولی به یکی از صمیمی ترین دوستام تبدیل شد! 

نمیدونم اونوقتا چه جوری بودم ، الانم نمیدونم چه جوری شدم؟ شاید باید با گذشت زمان و اینکه آدم خیلی وقتا (بخونید اکثر وقتا) در مقابل رفتارهای خوبش رفتار بد میبینه عوض میشدم ولی میدونم که نشدم،همیشه یه نکته رو به خودم یادآوری میکردم که دوست داشته باش ولی توقع نداشته باش اونجوری دوست داشته باشن!هر چند که خیلی وقتا هم آزرده شدم ولی خوشحالم که هنوز میتونم دوست داشته باشم و خوشحال ترم که "میتوانم ببخشم ولی نمیتوانم فراموش کنم"*هر چند فراموش هم میکنم!

 

*نلسون ماندلا

 

  

 

 

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]