صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸٤/۸/٢٢

يک غروب پائيزیD:

 

خسته و شهيد و شپلکت با کمی تا قسمتی سرماخوردگی خودت رو ميرسونی به کلاس،برق رفته،استاد مربوطه از همه چی ميگه جزء موضوع اصلی کلاس،از آيه قرآن تا شاهنامه و شمشير سامورائی گرفته تا ژاپن رفتنش و مارک ويسکی و...حالا از همه مصيبت بارتر بوی عرقيه که توی کلاس پيچيده که اين سر، ما که خودش مستعد گيج رفتنه بی دليله ديگه داره رسماْ ميچرخه،اونوقت هم انگاری شامهء من از همه تيز تره هر چی به اين بغليم ميگم بو خفه ات نکرد،ميگه نه!!!!! تا اينکه بالاخره در حاليکه ديگه داشتم غش مينمودم ،خواهش فرمودم که لطفاْ پنجره رو باز کنين!حالا مرحله بعد لرزيدن از سرماست که باز از بو بهترهاينقده به چپ و راست و آسمون و زمين نگاه کردم که آخرش استاد مربوطه گفت:دخترم شما ميخوای بری برو

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]