صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸۳/۱٠/۸

بين رويا و واقعيت هيچی نيست!!!!!!!!!!!!

 

! اینقدر یه عمری واقعیتهام به رویا تبدیل شدن و رویا به واقعیت نمیدونم رویا کجاست و واقعیت کدومه!همیشه هم به دنبال یه نیروی متافیزیکی بودم که همه چی رو بهم ربط بدم واصرار عجیبی هم دارم که بخواهم ذهن عجیب غریبمو ثابت کنم وقتی هم که هر چی بر خلاف میلم میشه مخ تینوش رو شروع میکنم به خوردن و تازه تینوش باید به فکر درمان افسردگی ماژورم هم باشه وهمیشه هم زودی به دادم میرسه ثمینا هم سعی میکنه زیاد جدیم نگیره آخه هر چی باشه تجربه اش از تینوش بیشتره !ولی این یکی رو مطمئنم که واقعیه اونم همراهی این دو دوستمه که از خودم بیشتر نگرانم هستند .حرف اصلی ام یادم رفت.

 

چند وقتیه دارم خودمو کشف می کنم همه اش هم یاد دوران کودکی میافتم و می بینم از همون موقعه ها بر خلاف روند رشد نرمال بودم چون فاصله سنی خیلی زیادی با برادرهام داشتم بیشتر با دنیای بزرگ ها رشد کردم به جای لجبازی های بچه ها همیشه محترمانه برخورد کردم و چون تک دختر و به قول معروف ته تغاری بودم همه به من توجه می کردند و حامی ام بودن منم از بچگی فکر کردم همه جا همینجوری دنیای گل و بلبله!!!!!!!!

الگوی منم  امیر و شهاب بودند منم فکر میکردم از همهء همسن و سالام بزرگترم و همیشه ترجیح میدادم با بزرگترها هم قدم شوم نه با بچه ها(حتما اونهای که من رو می شناسند میگن عمرا )

یادمه کلاس پنجم کتاب مورد علاقهام مدیکال هیپنوتیزم بود!!!!!! راهنمائی نویسندهء مورد علاقهام نیکوس کازانتزاکیس بود با کتاب مسیح باز مصلوب !!!دبیرستان هم دکتر شریعتی و سارتر و............

بعدش هم که تمامی مشکلات من مسائل سیاسی مملکت بود.

هرچی هم در دوران کودکی آرام بودم روند معکوس در دوران بزرگسالی داشت و نمیدونم چرا همه بهم میگن شلوغ هر چی هم میگم من کجا شلوغم یه خنده شیطنت آمیز آخرش تحویلم میدند که من مجبور شوم به کندوکاو در گذشته بعد هم نتیجه بگیرم من اول بزرگ بودم بعد بچه شدم تازه فکر میکنم بد هم نیست حالا همه سر جای خودشون بودن چی شد بگذار یکی بر عکس باشه!!!!!!!!!

خلاصه باورم شده بود که هنوز بچه ام تا چند وقت پیش که سوگل جشن تولد گرفت(سوگل دختر برادرم که 9سالشه) اون روز دیدم ای دل غافل چقدر بزرگ شدم چقدر واقعیت از تصور دوره دوستهای سوگل همه جوری نگاه من میکردند که یه زمانی من هم همسن و سال اونا بودم به بزرگترها نگاه میکردم تازه اون روز فهمیدم ااااااااااااا جدی باشم ولی شرمنده نمیشه فایده نداره من اگه یه روز بی صدا بیامو برم همه مین حتما مریضم!!!!!!!!!!!!

حتی بدتر از همه در اوج ناراحتی و فروریختن لبخند میزنم انگار همه چی اونجور که من می خواهم پیش میره!!!!!!!!!!!!!!! این دیگه نمیدونم از کجا اومده باید باز برم سراغ گذشته!

 

 

 

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]