صدای پایم از انکار راه بر می خاست 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك



نویسندگان
فاطی ترابی
 

آرشیو من
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
 

لینک دوستان



آمار وبلاگ :

temp-designer

 

 

۱۳۸٤/۱۱/٦

بازنشسته

 

 

آئینه رو تنظیم کرد،اول چشماش رو دید اون نگاه نافذ،دیگه نبود ،فرسوده شده بود ،دستی به موهای خاکستریش کشید،به سختی لبخندی به خودش زد،ولی افسون لبخندشم از بین رفته بود،حالا دیگه همراه خنده تلخی که گوشه لبش ماسیده بود ،گره ای هم به ابرو داشت و خطی وسط ابرو!

آروم در روباز کرد و پیاده شد،در و بست و گفت:تو هم به اندازه من فرسوده شدی،شایدم فرسوده تر،دیگه نمیخوام اذیتت کنم!دیگه هردومون باید پارک کنیم،میدونم تو هم مثل خودم دیگه از نفس افتادی،تو هم نمیکشی!

بوسه ای به سقفش زد،در رو قفل کرد،با گامهای سنگین یه کمی که ازش فاصله گرفت،دوباره نگاهش کرد،هر گوشه اش نشانی از روزگاربودو دیگه هیچ جای سالمی براش نمونده بود،حلقه ای که پشت حدقه چشماش جمع شده بود به آرومی سرازیر شد!همیشه با هم بودن ولی هیچوقت نفهمید کدومشون روح بودن کدوم جسم و کی بیشتر اونیکی رو اذیت کرد!ولی این رو مطمئن بود که دیگه قصد نداشتن هم رو اذیت کنن!

فاطی ترابی

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]