نیمه غایب*

 

همه مون همینجوریم*،دنبال یه چیزی میگردیم،یه کسی،یه رویائی،یه چیزی که بیرون از خودمون باشه،دور باشه،هر چه دورتر باشه،رویاهای دور و دراز تری براش میتونیم ببافیم و بیشتر با همین دوری و درازیش  درگیر و بارویاش خوش باشیم،همینم که قدمای اول رو برداری و خودت رو از راهی که همه میگن باید بری جدا کنی،اونوقته که تو یه راه پر مه پا میذاری،راهی که شاید همین مه اش جذابش کرده چون وقتی مه اش کنار میره میبینی اون تصاویری که پشت مه ساخته بودی بیشترش رویا بوده و ته دلت هم میدونی که به همین مه عادت کردی.وقتی هم سرت رو بگردونی میبینی هر کی داره با منشور خودش نگاهت میکنه و چقدر تک رنگی در هر دیدی،شاید هرکسی به قدری که برای رویاش لازم بوده ازَت دیده.

به خودتم که بر میگردی میبینی هنوز برای خودتم بی منشور قابل دید نیستی ،هنوز برای خودتم یه نور نشدی،شاید تنها راه غلبه بر همین سرگشتگی فقط شناختن خودته،مجموع شدن این تک تک رنگ ها و به یه نور بدل شدن یه نور خالص،شاید اونی که بیرون دنبالش میگردی ،درون باید دنبالش باشی،جواب این سرگشتگی ها یافتن خودته.شاید دیگه اونوقت لازم نباشه نگران مه ای باشی که اگه کنار رفت پشتش هیچی نباشه!

*"نیمه غایب "حسین سناپور را تا نخونده بودم ،گمان میکردم این حدیث گمگشتگی خیلی خاصه، اما ،با خوندنش دیدم دردی ِ مثل خیلی از دردای دیگه بشر همه گیر،بعضی وقتا فکر میکنم همه آدمها یکی اند و فقط رویه اشون فرق داره!

پ.ن:پشت رمان اینجور معرفی اش کرده:

دستمایهء رمان "نیمه غایب"زندگی پنج تن از نسل جوان و جوانی پشت سر گذاشتهءامروز،در دانشگاه و میانه ء کشاکش سالهای دهه ء شصت است.به خاطر قرار گرفتن در این موقعیت تاریخی است که عشق برای آنها نه فقط مواجهه با تنگناهای بیرونی،که رودررو شدن با درون و گذشته خود نیز هست.آنها چه در خانواده ای سنتی در تهران بزرگ شده باشند یا در باغ ها و شالیزارهای شمال،در خیابانهای نیویورک غریبه گی را تجربه کرده باشند،یا معلق میان دوست داشتن ها در سفر مدام بوده باشند،و یا حتی اگر کودکی هایشان را خود مادری کرده باشند،همگی سرگشته نیمه غایب خویشند.

 

 

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوقه

آهان ویران می آیی !!! دمت گرم آناهیتا ... اگه یادم نمیومد تا صبح خوابم نمی برد !!

طيبه

من نخوندمش. بخونم بعدش ميام نظرمو ميگم. بايد جالب باشه

ولـگرد

موضوعش که خیلی نابه.

تو

نخوندم شايد ( من ) خونده باشه. ميگيرم می خونم

رها

رمانو نخوندم ولی ژيداست که خيلی زيباست.

بابک

اون رمان رو يکی از ايران برام آورد. خيلی قوی شروع کرده. آدمو ميگيره. تو نويسنده های ايرونی اين سبک کمه. اما آخرش ماست مالی کرده. گند زده. خرابش کرده.....

بابک

راستی! تولدم ۲۳ آذره

بهاره

من هم نیمه غایب رو خوندم و تا مدتها تو حسش بودم. واقعا قشنگ بود و خیلی جالب تداخل زمانی زندگی شخصیتها رو به تصویر کشیده بود. خیلی خوشم اومد. در ضمن از فصل زندگی فرح خیلی خوشم اومد. و با تمام درداش گریه کردم و با خنده هاش خندیدم.