ذهن،فکر،عمل

تصمیم دارم راجع به دنیای ذهن و نقشش در زندگی بنویسم،اینکه همه چی ما ساخته و پرداختهء باورهای ذهنی ماست،احساسی که در مورد زندگی داریم ریشه در آنچه داره که روزی برای خودمون پردازش کردیم و اگه بهش نزدیک شده باشیم از زندگی خرسندیم و به نسبتی که ازش دوریم احساس نارضایتی ما بیشتره،که نتیجه اش هم میشه اینکه یا بررسی میکنیم که چه عواملی باعث شده از آنچه میخواهیم باشیم دور شدیم و سعی میکنیم راهمون رو اصلاح کنیم یا اینکه تصمیم میگیریم روش ساده تر رو انتخاب کنیم و مایوس شیم و به زمین و زمان نق بزنیم بدون اینکه بدونیم ما و دنیای ما اینقدر فردیه که فقط خودمون خالقشیم،این رضایتمندی حاصل تفکر فردی ماست ،یه چیز دیگه هم داریم که میشه دنیای بیرونی که خارج از کنترل ماست -هر چند که ته دل به این باور رسیدم که کنشهای دنیای بیرونی هم نتیجه کارمای ماست-اما یه جاهائی اتفاقها آنچنان غیر قابل پیشبینی و متفاوت با آنچه در دنیای ذهنیمون داریم اتفاق میفتن که یه حس مقهور شدگی به آدم میدن همونی که بهش میگن شوک اینجاست که توانائی ما برای سر و سامان دادن به اوضاع میتونه نشانگر توانائی ما باشه و دوباره خودمون رو به خودمون ثابت کنه.

تصمیم هائی که در زندگی میگیریم و کارهائی که میکنیم همه براساس باورهای ذهنی ماست،و وقتی کاری رو انجام بدیم که باورش نداریم نتیجه اش درگیری ذهنی ما میشه که باورهای دینی بهش میگن گناه،برای همین هم هست که خیلی راحت میشه با توده مردم اینجوری بازی کرد اول تغییر باوراشون و بعد استفاده ابزاری از همون باوری که براشون ساختی.

حالا آنچه که توی ذهن ماست بیشترش انتخاب آگاهانه ما نبوده ،درصدیش باورهائی که خانواده به ما داده،درصدیش رو دین داده،درصدیش رو باورهای جامعه داده و روز به روز هم این داده ها بیشتر شده و توی ضمیر نا خودآگاه ما جا افتاده،شاید برای همینه که میبینم پدر و پسر یا مادر و دختری که تفاوتهای ظاهری وفکریشون 180 درجه است ولی در عمل رفتاری کاملاً مثل هم هستند!اینجاست که معلوم میشه تفاوت در حرف با عمل نتیجه اینه که هنوز این فکر یا حرف به باور نرسیده.

برای زندگی بهتر باید ذهنمون رو آزاد کنیم باید بذاریم خودش به باور برسه و از زیر فشار باورهائی که بهش داده شده آزادش کنیم،این اولین گام رهائی:)  

 

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
شاپرک

یه جوری نوشتی که دارم تو وجودم می گردم ببینم چقدر باورام واقعین چقدر شعارن؟؟ کاش به جایی برسیم که بیشتر اون چیزی که تو وجودمونه انتخاب آگاهانه شخص خودمون باشه. پس بیش به سوی رهایی ذهن...[نیشخند] [ماچ][قلب]

پندار

بحثی که کردی یه کم سنگینه و مغز حقیر یه کم سبک. خرسندی و رضایت یا همون خوشحالی متاثر میشه از دو فاکتور. اول "فاصله" بین آنچه که هستی و آنچه که میخوای باشی و دوم "سرعتی" که داری باهاش از آنچه که هستی بطرف آنچه که میخوای باشی حرکت میکنی. پس برای خوشحال بودن سه راه هست. اول اینکه پیشرفت کنی، دوم اینکه آرزوهات رو کوچک کنی (موید جمله زیبای خودت که رضایتمندی حاصل تفکر فردی ماست) و سوم اینکه تلاش کنی تا سرعت پیشرفتت بره بالا. حالا اگه هیچکدوم از اینا رو نکردی یه راه دیگه هم برای کنار اومون باهاش هست و اون استفاده از مکانیسمهای دفاعی روانه. یا فراموشش میکنی، یا قبولش میکنی یا دیگران رو متهم میکنی یا سر دیگران خالیش میکنی یا شوکه میشی یا عقده ای میشی یا روانی. و دیگه اینکه تفاوت بسیار است بین اعتقاد و باور. همه ما به مرگ اعتقاد داریم ولی اغلب اگه بریم به گوشه های ذهنمون میبینیم که باورش نداریم. که اگه داشتیم زندگیمون تا لحظه آخر پر نمیشد از حرص زدن و پول جمع کردن و وابستگی و دنیا طلبی. و چه قشنگ گفتی که گناه یعنی انجام کاری که برخلاف "باور" ماست. همه میدونیم و اعتقاد داریم که دروغ گفتن ب

پندار

ده ولی وقتی موقعیتش پیش بیاد از دروغ گفتن هم اجتناب نمیکنیم. چیزی که میخوام بگم اینه که این فاکتورهای دینی و خانوادگی و اجتماعی شاید بتونن اعتقادات ما رو تغییر بدن ولی باورهامون رو نه. اون پسر و پدر و مادر و خواهر درسته عقاید مختلفی دارن ولی باورهاشون قریب به یقین یکیه. من تجربه این رو دارم و میدونم زندگی کردن و کنار اومدن با کسایی که "باور"های متفاوت دارن عملا غیر ممکنه. و این صد در صده که اولین گام رهایی آزاد کردن ذهن، پایبندی به باورها و رها کردن ذهن از فشار اعتقاداتی ست که باورشون نداریم.

فاطی

تقریباَ حرف هردومون یکیه.ولی به نظرم اعتقاد بدون فکره و باور پذیرفتن قلبی مساله.

کوقه

اين «وجود» و «ذهن» بدجوري ما رو اين روزا فيتيله پيچ كرده ...