اسير

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دختر بچه پاهاش روكه توي سينه جمع كرده محكم با دستش گرفته،سرش رو روي زانوش گذاشته،مثل يه لاك پشت كوچك گاردش رو بسته،نزديكتر كه ميشي جاي خراشها و زخمهاي كم عمق و عميق زيادي روي بدنش معلومه،روي بعضي از زخمها هنوز خون دَلَمه بسته ،روي صورتش رد اشكهاي كهنه و نو رو ميشه ديد،لرزش خفيفي توي پاهاش داره،هر چي سعي ميكني بهش نزديك تر شي بيشتر گاردش رو ميبنده و آماده دفاع ميشه،توي چشماش ميشه يه جا ترس ، ترديد،خستگي و تنهائي رو ديد،بهش نزديك نميشي،آروم آروم شروع به حرف زدن باهاش ميكني،بهش ميخواي اطمينان بدي كه هر دستي قصد آزار نداره،كه قرار نيست هر كسي از كنارش رد شه و تنهاش بذاره،بهش ميگي سرش رو بلند كنه،آروم آروم چشماش رو باز كنه و خورشيد رو ببينه ،اگه نورش چشمش رو زد نترسه،خيلي وقتا اول هر درخششي لحظه اي نديدن هست!كم كم دستت رو دراز ميكني به طرفش،بايد از جاش بلند شه،بايد سبكبالي رو دوباره امتحان كنه،بايد گاردش رو باز كنه،بايد آزادش كني،بايد براي هميشه از اون كنج بيرونش بياري،تموم شه نبايد سنش از اين كه هست بيشتر شه ،تا اينجا هم ناخواسته زيادي بزرگ شده!

توي خودتون نگاه كنين با دقت به ژ‍رفاي وجودتون،اون ته ته اش يه دختر يا پسر كوچولو دارين،يه زخمي ِ كه سال به سال بزرگ تر شده و روحتون رو اسير كرده از زخمهاي بزرگ و كوچك روزگار،از اون ته ها بيرون بيارينش و پروازش بدين،بذارين يه نفس بكشيد،بذارين مثل روز اولي شين كه هنوز هيچ زخمي نخورده بوديد،هنوز همه چي لطيف و نرم و سبك بود.

نذاريم اين كودك بزرگ شه پا به پاي ما و روز به روز اسيرمون كنه!

من ميخوام زخماش رو نوازش كنم ،تيمارش كنم تا رهاش كنم،تا ديگه بيشتر از اين با ديدهء ترسش از چشمخانه بيرون رو نگاه نكنه،تا بتونم بازم خودم باشم و خودم ببينم،حس كنم ،لمس كنم!شما چي؟

 

/ 24 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
jsj

جالبه

leila

عزیز دلم * دوست همیشه خوبم * من تلاش میکنم اما نمی دونم چرا هرروز بیشتر از پیش می ترسم / یه حس غریب که منو از همه چی می ترسونه حتی از خودم / چند روز پیش رفته بودم مسافرت خیلی سعی کردم خودمو رها کنم // باورت نمیشه درست مثل بچه ها تاب سواری و الاکلنگ بازی می کردم // اصلا دلم نمی خواست به دنیای آدم بزرگا برگردم****میدونی تو دنیای بچه ها هیچکی محکوم نمیشه ! نهایتش یه قهر ساده بچه گانس که زود زود تبدیل به آشتی میشه * کاش آدما همیشه پاکی بچه گی رو تو خودشون حفظ کنن**خنده داره اما این فقط یه آرزوی نشدنیه!!!!!!!!!

samina

برعکس.من فکر ميکنم اون زخم رو بايد ولش کرد تا کهنه بشه! هرچی زمان بگذره دردش کمتر ميشه و راحت تر بهش عادت ميکنی! اما اگه پرش بدی يکی ديگه جاش مياد، بعد بايد درد اون جديده رو تحمل کنی!

فاطي

D: ثمينائي اصلاً منظورم رها كردن زخم نيست شايد بهتر اينجوري بگم كه يه جائي از همه چي ترسيديم يه روزي بايد اون ترس رو بكشيم و بهش غلبه كنيم تا بتونيم از بقيه زندگي و بقيه آدمهاي توي زندگيمون لذت ببريم.نميدونم منظورم رو تونستم بگم يا نه؟

پوريا

زيبا بود و تاثير گذار اما کمی مامان بزرگونه بود!!!

ghazal

سلام . نمی گم قشنگ بود . چون به زشتی تمام روزهای تلخی بود که هيچ وقت نتونستم از دلم روحم و وجودم بيرونشون کنم . زيباترين زشت نوشته شده بود که تحريکم کرد . پيروز باشيد .توش می شد اميد رو پيدا کرد

پندار

سلام فاطی جان! حقير معتقدم این دختر بچه یا پسر بچه درونی ما وقتی زخمی بهش وارد بشه دیگه درمان بشو نیست و به قول حافظ: دردیست غیر مردن آنرا دوا نباشد.... فاطی جان ما دیگه هرگز مثل روز اول نمیشیم. و اگر هم فرضاً التیامی برای اینگونه زخمهای روحی متصور باشه، تنها گذشت زمانه. و البته ترديدی نيست که پيشگيری بهتر از درمان است. پندار هم با مطلبی تحت عنوان "جندگی" آپديت است.

امیر

از دوست به يادگار دردی دارم/کان درد به صد هزار درمان ندهم

فاطی

نه تو رو خدا درد خيلی بده دوست و دشمنم نداره امير جان:)

سروناز

سلام...واقعآ قشنگ نوشتی...بايد اون کودک رها و آزاد باشه...اما اون زخمهايی که می گی همشون سرمايه هست...همون زخمهاست که بزرگت می کنه...رشدت ميده...من خودم سرمايه دار بزرگی هستم...سرمايه هام رو هم با کسی تقسيم نمی کنم...من هزينه های سنگينی پرداخت کردم تا اين سرمايه هارو بدست آوردم...اما از دردش با خيلی ها حرف می زنم تا آروم شم...در هر صورت زيبا نوشتی...بهمن هم سر بزنی خوشحالم می کنی...