يک قدم تا...!

اولاش میشد راحت قدم زد،جای هر دو پا بود تازه بیشتر هم ،میشد با یکی دیگه هم قدم زد،هر چی جلوتر میرفت راه باریک و باریک تر میشد جوریکه باید قدماش رو طوری تنظیم میکرد که توی اون راه باریک جا شن،حالا دیگه روی یه طناب باریک لرزونه ، اینقدر لرزون که تحمل یه پا رو بیشتر نداره،باید با آرامش،آهستگی و اطمینان قدم برداره تا اینکه نیفته،تا ببینه آخرش پشت هیچستان جائی است یا نه!

/ 16 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قهوه چی

ببينم اين بلدوزر که کوقه ميگه کی است؟...راستی يادت باشه بازم بالای دیپلم نوشتی ها!

فاطی

کی؟؟؟ !تا اونجای که من يادمه بلدوزر يه ماشين گنده بود :))) چی هم بهش ميخوره نه کی؟! اگه بلدوزر بره رو طناب ... اصلاْ مگه بلدوزر ميتونه رو طناب بره! منظور يه جور يافتن راه است :)

مریم

سلام من به روزم اگه سر بزنی خوشحال می شم

مريم دريايی

سلام دوست خوبم.هميشه مطالب جالبی می نويسی.خوشحالم ميام و وبلاگت را می خوانم.من را ببخش که با تاخير آمدم.شاد و در پناه حق باشی.

سلام عزيز ممنون سر زدی

عليرضا

سلام /// مطالب خوندنی و جالبی تو وبلاگت داری وقت کردي به کلبه ما هم يه سر بزن بدت نمياد مايل بودی بگو تا با هم تبادل لينک کنيم آخه خواستم لينک وبلاگتو بزارم گفتم شايد اجازه ندی موفق و پيروز

leila

فاطی مهربونم سلام نميدونی چقد دلم برای تو نوشته هات تنگ شده بود ...خوب حالا که اومدم راستی اگه اهل حافظی اين شعرو پيدا کن خيلی زيباست ميگه : (لب سيراب به خون تشنه لب يار من است*از پی ديدن او دادن جان کار من است...شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز *هر که دل بردن او ديد و در انکار من است)

رها

پشت هيجستان جايی است...اونجا جاييه که ديگه هيچی و هيچکس برات مهم نيست. جاييه که می بينی فقط خود خودت حضور داری و بس. شکسته و درب و داغون. بلند می کشی. خودت رو جمع و جور می کنی. می ايستی. به دور و بر نگاه می کنی و بعد به روبرو. که راهی تازه ست. منتها راهی که پر از سکوته و اين بار جز خودت هيشکی اين دور و برا حضور نداره. ياد می گيری که مثل يه کوه روی دو تا پاهات وايسی و بری جلو و هر کاری که می کنی برای رضایت خودت باشه.

رها

مرسی عزيزم اينم يه آپديت يه خطی فقط به خاطر تو