همیشه یه جای کار میلنگه

 

تقریباً یه 10 روزیه که به این نتیجهء کاملاً تلخ رسیدم که از خودم دور شدم و تقریباً بیگانه،اتفاقی که آدمها وقتی در روزمرگی زندگی و خور و خواب و... میفتن دچارش میشن،حالا یه عده بعد از 20-30 سال میفهمند یا خوش شانس باشن مثل من بعد 1 سال-(اگه بشه گفت خوش شانس بودم و زود فهمیدم)-اون شبی که این پتک روی سرم خوردبا خودم گفتم:که ای بابا دختر خودت میدونی چی میخواستی و چی شد؟اصلاً میدونی داری چه غلطی میکنی؟صبح تا شب کارت شده مثل اسب دویدن شبم همون اسبی که سرت به بالش نرسیده خوابی!!!اگرم وسطش وقتی داشته باشی نق و نوق میکنی! تا نیمه های شب بیدار بودم و بیشتر از همه چیز به این نکته رسیدم که مدتهاست فکر نمیکنم و مدتهاست همه چی برام مایا شده!

 

امروز هم که دوست جون گرامی زد تو خال و گفت تو وقتی کرمانشاه بودی خیلی وضع حال و احوالت بهتر بود!

هفته پیش از خانم طهوری پرسیدم وقتی آدم به یه سطحی از آگاهی برسه ممکنه که پس رفت کنه،خوشبختانه گفت نه،یه مدتی متوقف میشه و چه بسا اون زمان به شدت کارما پاس کنه و بعد به مرحله ای بالاتر بره،ماهم دلمون خوش شد،ولی این رو میدونم ذهن و فکر نیاز به تمرین و ورز دادن دارند وگرنه از کار برای همیشه میفتن و روزمرگی با قدرت زیادی که داره میبلعش،این اتفاق برای ما ها که زمانی ایده آلیست و چند تا آلیست دیگه بودیم خیلی بیشتره،دنیای ما با دنیای واقعی اینقدر تفاوت داره که برای اینکه بخواهیم با این واقعیه منطبق شیم انرژی که میذاریم دیگه از وجودمون هیچی باقی نمیذاره!

الان نشسته بودم و داشتم پستهای قبلیم رو میخوندم و از شما چه پنهون لذت میبردم و اینکه ای بابا یه زمانی چه آدم خردمندی بودم هااااااااا04.gif،یه زمانی چه آرامشی داشتم،حالا از نظر شغل نسبت به پارسال خیلی بالاترم،زندگیم شکل اون ترسیماتی شده که دوست داشتم ولی مشکلاتمم به همون مقیاس بزرگ تر شده،مسئولیتی که الان روی دوشم دارم از پا داره میندازم، مثل آدمیم که  همه فکر میکنن از خواب بیدار شده ولی هنوز خوابه و هر چه میگه هذیان خواب نه از سر هوشیاری !

/ 8 نظر / 35 بازدید
آزادکرمانشاهی

بادورود-خودشما هستيدکه کارخود را لنگ کرده ااید.اگردرانسان تغییر نباشدآن وقت است که يه حای کارميلنگه ؟!دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت-دائما يکسان نباشد حال دوران غم مخور؟!

corona

آدرستو نداشتم. گشتم و گشتم تا پيداش کردم... از نوشته هات لذت بردم. بخصوص از توصيف روز تولدت. از اون جملهء : به هيچ جا وصل نيستم ، اما از هميشه استوار ترم. و اون جملهء : خود ناظرم... . من رو ياد خودم انداخت. منم يه خودِ ناظر دارم. با مزه است

شيرين

وقتی داشتم اين پستت را می خواندم تمام مدت در دلم می گفتم وای چقدر مثل من ! فکر می کنم هر کسی تو زندگيش براش اتفاق می افته که به اين نتيجه برسه که از خودش دور شده و هيچ چيز بدتر از اين حس نيست. اما اين را بدان که اگر در مسير خاصی قرار گرفته ای اين حتما خواست خودت بوده است ( چه خودآگاه و چه ناخودآگاه ) و اگر مسئوليتی بر دوشت گذاشته شده و ... قطعا برای آن لياقت و مهارتهای لازم را داشته ای. نگران نباش به زودی اوضاع را مثل هميشه به دست خواهی گرفت

یکی از همین آرش‌ها

سلام من از طرفاي پونه، اينا ميام. چه راحت و قشنگ درونيات رو مي‌نويسي. لذت بردم.

پونه

خانوم خوشگل چطوری؟ خوبی فاطی جان ...خانوم طهوری رو سلامش برسون بسيار زياد ..دلم براش تنگ شد.. و بسيار به جا و به موقع بود اين پستت و اين حرف خانوم طهوری چون من هم عين تو شدم احساس ميکردم دارم پس پسکی ميرم ..خوب شد اينو نوشتی

پونه

در ضمن نشد ها! ما دوست قديمی از يک خونه ديگه بوديم نشه که اينو کشف کردی به اون يکی سر نزنی .

...

[سبز][شکست]